|
پرپروک
فعالیت های ادبی
|
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 22:29 ] [ زینب کاظمی ]
[ ]
باز چپه می شود دلم وقت دیدنش که میرسد اه تلخ غصه باز شادی لبان تا بناگوش باز را می کشد چه سرد می دود صدای جیغ توی کوچه سیاه زندگی پیش چشم من زرد می شود روی دخترک تند وتند هی نفس میزند بیا بجنب من که خوب از برم تر سهای سرخ و سرد کهنه را وخوب تر غرش نگاه ان پدر از سر کینه وستم که نیست این همان عشق میهن است که تکرار میشود دیر وزود با کلافی از موهای دو به دو سفید همسرش به دور دستهای او که سالها جنگیده است [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 0:55 ] [ زینب کاظمی ]
[ ]
صورت هانیه ما کمی خط افتاد نه به اندازه خطهای دل من اما صورت خیس محمد دلمان را لرزاند اشک از چشم همه می بارید دستهامان به دعا بالا رفت هر کسی نذر ونیازی می کرد چشم من در پی اشکی به سیاهی می رفت صورت هانیه خونی شده بود این تلنگر دلمان را لرزاند چه خدای خوبی خطر از بیخ تن هانیه ارام گذشت نذر من زود قبول افتاده چه خدای خوبی چه خدای خوبی [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:31 ] [ زینب کاظمی ]
[ ]
سالمان نو شد و کار دلمان دشواراست کودکی بیش نبودم که دلم در پی یک "لوکه" رها گشت وهنوز.......... حسرت لوکه شبهای بهاری دارد کاش شهری شدنم را بدهم در عوض یک بغل سادگی ویک سبد مهر نگاه ویک ذره صمیمیت و لختی هم ارامش می شودایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 12:40 ] [ زینب کاظمی ]
[ ]
شیشه عمر من اری به نگاهت وصل است تو مبادا بستانی زمن ان ناز نگاهت که بلرزد دل من وترک بردارد شیشه عمر من ای دوست بمان ....
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 0:28 ] [ زینب کاظمی ]
[ ]
بیست وسه اسفند روز باز شدن چشمانت را همیشه دوست خواهم داشت پیشکش به تو ای که عاشقم تو را عزیزم چش کشنگوت مال مو تهنا همه ی ناز وادات مال, مو تهنا نمیدم سی کسی سیل دو چشمت تموم مهربونیت مال مو تهنا [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 0:0 ] [ زینب کاظمی ]
[ ]
سلام برای شماکه دوستدار گویشی هستید برای مادرم کرار اوی که سیت شعری بسازم جلو مردم کمی هم ریت بنازم
ادامه مطلب [ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 13:19 ] [ زینب کاظمی ]
[ ]
سلام غروب جمعه ودوباره دلگیری تقدیم به اقا امام زمان ادامه خدا فصل بی کسی نمی رسد به سر بیا شام تیره مان نمی شود سحر بیا تار وپود زندگی زهم گسسته می شود روز هایمان بی تو می شود هدر بیا بمب وانفجار وخون وانتظار التماس می کنم برای چشم های تر بیا هستیم فدای نام پاک تو نام تو برای کودکی میشود پدر بیا چرخ بزن به سمت قلب کوچکش ناز این یتیم را بخر بیا کهنه می شود نگاه خیسمان به در ای ادامه خدا از سفر بیا غفلت نگاه من منع امدن شده یادگار فاطمه منجی بشر بیا بت منم بیا مرا تبر بزن بت شکن تورا قسم زودتر بیا
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 19:47 ] [ زینب کاظمی ]
[ ]
سلام حال واحوال که خوبه منم خوبم اما نه زیاد دیروز خیر سرم امتحان کارشناسی ارشد داشتم قرار شد با یکی از اقایون همکلاسی بریم بوشهر واسه امتحان یه کم دیر جنبیدیم مجبور شدیم با سرعت صد وچهل -پنجاه بریم از یه طرف می ترسیدیم پلیس نامحسوس یه هو جلومون سبز بشه به خاطر سرعت غیر مجاز ماشین رو بفرسته پارکینگ از یه طرف هم کلا از سرعت زیاد خوشم نمیاد احساس نا امنی میکنم بماند که خودمان سنگ قانون رو به سینه میزنیم وخودمون می زنیم زیرش .......... ساعت 2:30 امتحان داشتیم تازه ساعت 2:10 رسیدیم که با هول ولای خاصی نشستم پای جلسه 320 تا سوال بود با 120 دقیقه زمان هر کاری میکردم با عقلم جور در نمی اومد که بتونم همه روبرسم جواب بدم چون رو خونی سوالات کلی وقت می برد چه برسد به فک کردن وجواب دادن سوالابرام زیاد سخت نبود اما استرس کمبود وقت اعصابم رو به هم ریخته بود هر کاری می کردم عقربه های ساعت از سرعت دستای من بیشتر بود تازه درسم تموم شده وبا همه کتابها به غیر از حقوق ارتباطات اشنایی داشتم 200 تا از سوالهارو جواب دادم که از بلند گو صدایی بریده بریده پایان وقت امتحان رو اعلام کرد و من عصبانی از سالن خارج شدم وقتی که پیش بچه های سالهای قبل رسیدم همه گفتن چرا اینقد دیر ومن هاج وواج نگاهشان می کردم چطور شما وقتن کم نیا وردین ؟یکی از بچه ها پرسید حتما درسهای گرایش شما سخت بوده ؟ ومن که اولین باربود می شنیدم هنگ کردم تازه فهمیدم باید باتوجه به گرایشی که دوست دارم چند تا از کتابهارو جواب می دادم واین شد نتیجه بی توجهی من به دفترچه راهنما وکلی عصبانیت که کم کم داره فروکش می کنه البته ضرر نکردم اگه همه رو خوب زده باشم از هرکدوم که دوس داشتم می تونم انتخاب کنم .ببینیم تقدیر چگونه رقم می خورد .اصلا کشور به ادمایی مث ما نیاز فوری دارد مگه نه؟
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 12:49 ] [ زینب کاظمی ]
[ ]
سلام بعضی وقتها که دلم کمی می گیرد از ادمها یالحن تند نگاهشان اولین کسی که بغضم را کشف میکند پسرم علی است چشم هایم را خوب می بیند اگر اشکی از ان سرازیر شده باشد فورا دلش هوای انتقام گرفتن میکند اول از همه به طرف بخاری بخت برگشته میرود از نگاه علی بخاری باعث وبانی تمام بدبختیهای مردم است اخر یکبار دستهای علی با بخاری سوخته است واین منشا دیدگاه اوست از بخاری بازجویی مفصلی میکند اخر سر می پرسد مامان بزنم توسرش ؟ وقتی ازاو میخواهم بی گناهی بخاری را باور کند به سمت دیوار میرود دودستی به دیوار می کوبد ومیگوید :ای بچه بد چرا مامانم رو اذیت کردی ؟ همین طور تمام وسیله های زبان بسته را سوال- پیچ می کند ومن از کارهای علی خنده ام می گیرد وبغضم را فراموش می کنم باور کنید بچه ها نگاه هایمان را خوب می فهمند حالا سروده ای برای خورشید زندگی ام " دل علی" خنده ام گرفته بود از علی می گفت: الا نماز بخوانم کاسه ابی دادمش اخر قدش به شیر اب هم نمی رسید وضو گرفت به مسح پا که رسید گفت:کفشهایم را دربیاور وریشه خنده من همان جا خشکید وقتی که انعکاس صدای دل علی مرا لرزاند ان وقت دیدم که قد دل علی از شیر اب که سهل است از اسمان هم گذشته است
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 17:23 ] [ زینب کاظمی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |